سحر هاروت
گم است امشب نگاه عاشقان در شام گیسویت
کدامین چشم برخیزد به استهلال ابرویت
میان غربت آیینه ها گر جلوه گر آیی
هزاران عید بر پا می شود از طلعت رویت
شبستان در شبستان مشک می بارد اگر زلفت
گلستان در گلستان عشق می بالد اگر بویت
ز قدّ و قامتت ، قد قامتی در گوش سرو آمد
که قامت بست بهر اقتدا بر قدّ دلجویت
چنان از گامهای تو به چشم راه منتهاست
که هر سنگی که بر او پا نهی گردد ثنا گویت
نگاهت سحر هاروت است و دلها بابل عاشق
چه نرگسها که در جانها شگُفت از لطف جادویت
بلای جان عاشق آن دو چشم مست و شهلا را
بگردان تا نگردد صد بلا گرد سر کویت...
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط سعید سلیمانپور ارومی
|