رباعیّآت عاشورایی

در مشت گرفت آب و بی تاب نشد شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد
در حیرتم از عطش که مانند فرات از شـــرم لب تشنه ی او آب نشد
*
در چشم فرات عکس ماه افتاده است یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است
آن دست بنازم که جلوتـر از پــــــــــــا در راه وصال حق به راه افتاده است
*
تا بر تــــــــن او تیر فزون تـــر می شد هم گریه ی مشک لاله گون تر می شد
می گفت: سلام باد بر خون حسین! وقتی لب تشنه اش ز خـــون تر میشد...
*
تــا بر اســــــــــــــرای خــاک دادند ندا خونی پی فدیه رفت و دستی به فدا
این ریخت به خاک و آن شد از شانه جدا این خون خدا و آن دگــــــــر دست خدا
*
تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند چندی ز پی نظــــــــاره اش استادند
دیدند دو دست او پی سجده ی شکر از شانه جــدا شده به خـــــاک افتادند
..................
کربلا ای کربلا... کلیک