تاريخ سرايش آخرين غزلی که تقديمتان کرده بودم ـ همان غزل... آی لحظه های ناشکيب...ـ به سال ۷۸ بر می گشت!بعد از يک رکود چند ساله، که در نوع خود خدمتی بود برای ادبيات! ـ وذکر خيرش پايين تر امده است ـ بالاخره شعرهای آرشيوی را تعطيل کرده،با يک غزل جديد به روز می شوم.اميدوارم بپسنديد.پيشاپيش منّت دار نقد ونظرتان هم هستم....سعيدسليمانپور
پرواز، من...پر، تـــو...شکــوه آسمـــــــان، عشق
باران من و خورشيـــد تو..رنگيـن کمــــان، عشق
مجنون من و صحــــــرا غزل... هر بيت، يک گام
ليلا تو و در مـن، جنـــــون نغمــه خــــوان ، عشق
از آفتـــــاب چشــم تـــــــــو شعــــــــری ســـــرودم
باريــــد در منظومـــــه ام يک کهکشــــــان ، عشق
جـــان باخت در يادم، زمـــان تــا بی زمــان، مرگ
گـــل کرد در جانـــم ،کــران تـــا بی کــران ،عشق
گفتم:« تو من، من تو، نه من...اصلا ً همه تو....»
در من تـــو گفتی: « پاسخ اين چيستــان، عشق...»
بــا استعـــــارات دل مـــــن آشنــــــــا شــــــــــو...
وقتی تــــو می گـويـد، بدان يعنی همـــــــان ، عشق
چـــــون«قصّه ی شب»، چشمهــايت را شنيـــــدم
راوی نگاهت بود و گفت: « اين داستان - عشق...»
تـــا در قـنـــوتم عـاشقـانــه جلــــــوه کــــــــــــردی
کردم دعا: « يارب!...مرا آن ده که آن ،عشق...!»
عنــــــوان فصــــــل بيــــــــــــدلی های خــــودم را
من می نويسم: «شعر» امّا تو بخوان: « عشق...»
