قبل از هر چیز...
سالروز میلاد فرخنده ی امام محمّد باقر(ع) بر شما عزیزان مبارک باد...![]()
و امّا بعد...
وقتی که چشمه ی طبع شاعری کور می شود ، درباره ی وبلاگش سه راه بیشتر ندارد:
یا منتظر بماند و نذر ونیاز کند که شبی فرشته ی الهام هر هفت کرده ، با ناز وکرشمه به یاد ایام گذشته از در درآید و طبع رادر بر گرفته؛ مورد مرحمت قرار دهد(!)
یا برای زنده نگاه داشتن وبلاگ برود دست به دامان شعرهای آرشیوی شود، که آنها هم گاه به خاطر اینکه تاریخ مصرف وتولیدشان گذشته باعث خطرات جانی می شوند!
یا در وبلاگش را گل بگیرد و از چشمه ی طبع بی خیال شود و برود درمجاورت برکه ای جایی، غاز بچراند!
که البته ما بنا به "خیرالامور اوسطها" گزینه ی میانی را- فعلا - انتخاب کرده ایم ،هر چند احتمال نذر ونیاز و حدیث غاز و...هم منتفی نیست، تا خدا چه بخواهد...!
چند رباعی...
برای نبی اکرم(ص)...
می آید ولطف سرمـــــــدش می خوانند
بس نغمه که در خوشآمدش می خوانند
طفلی که ستوده ی خدا هست وبه عرش
از روز ازل محمّــــــــــــــدش می خوانند
می آید و جلوه اش خیال انگیز است
گلخنده ی طلعتش بهار آمیز است
یعنی که تمام لحظـــــه ها با نامش
از عطر گل محمّـــــــدی لبریز است
****
بر این لب مـــــــا ترانه ای سبز نشد
گلنغمـــه ی عاشقانه ای سبز نشد
صد بار بهـــــــــار عاشقی آمد ورفت
بر شاخه ی دل جوانه ای سبز نشد
***
گل مدهـــوش از طرز دل انگیزی تو
بلبل خاموش از شکـــــــر ریزی تو
هنگام سخـــن عشق تراود ز لبت
کس جام ندیده است به لبریزی تو!
***
یک غربت غمفـــــــــزا و دیرینه مراست
دلتنگی صــــــــــــد غروب آدینه مراست
دیری است که از جفای سنگ غم تو
یک آینه ی شکسته در سینه مراست
***
عاشورایی...
تا جامه ی زخم را به تن جوشن کرد
از لاله کویــــــــر سینه را گلشن کرد
درمحفل سرد وظلمت آلود زمــــــان
برخاست چراغ عشق را روشن کرد
در این دل ناشکیب خــــــــون افکندند
خـــــــــــــون دلم از دیده برون افکندند
هر حرف که جز ذکر غمت بود حسین!
در بند زبــــــــــــــان من زبون افکندند
خورشید که ســـــــوز خود مکرر دارد
درسینه غم تو مـــــــــــاه منظر دارد
هرشـــــــام به سر سیاه معجر دارد
یعنی کــــــــــــــــه عزاداری اکبر دارد
مرا جا گذاشتی،
در ثانیه های دور
با عطش سالیانم
و بی احتمال نگاهت،
خیابانهای مملو از گوشت وآهن
چه خالی به نظر می رسند...
ردّپای تورا زین پس
بر بیکران دریاها خواهم جست
که شعرموّاج آسمان است...
یا بر زلال چشمه ای ...
که اشک تنهایی کویر است
و تو را با نام "مرگ" صدا خواهم زد...
...تا یکشب ناگهان فرا برسی و مرا با خود ببری...
***
تورا جاگذاشتم،
با خاطرات برف گرفته ی خویش،
و اینک
به خاکستر می نشیند
آسمان یاد تو _ درچشمان ناشکیبم _
نه پرنده ای...
نه ستاره ای...
نه عشقی...
چگونه ات بسرایم؟
**
آه...
ای کاش! جایی را که بالهایم را دفن کرده بودم،
هنوز به یاد داشتم....
***
به سنگ حــــادثه بشکسته اند بال مرا
بیا تـــــو هم به تماشــــا نشین زوال مرا
ببین چگونه به یک شب بهــــار خنجر تو
رسانده است چنین ،زخمهـــــای کال مرا
مپرس اینکه تو هم عاشقی، نمی بینی
به روی شانه ی مـــــن زخم دیرسال مرا؟
سکوت تلخ مرا کیست بشکند یک شب؟
مگر صدای تــــــــــو پاسخ دهد سوال مرا
از آفتاب نگــــــــــاه تو شعـــــــــــرها دارم
غروب تلـــــــــــــــخ نگیرد اگـــــر مجال مرا
مرابه پیش خودت خوان ازاین کویر عبوس
به چشم مهر نگــــــر چشمه ی زلال مرا
زبان حــــــال دل مــــن نگشته اند امشب
بیـــــــــــــا سکوت، ببر واژه هــای لال مرا
تمـــــــــــام زندگیم بـــا حدیث داغ گذشت
بخـــــــــوان ز دفتـــــر آلاله شرح حال مرا....
...........................................................
سالهای 72 الی 74!! _ ارومیّه

