تبليغاتX
چی چست
 

به نظر من در کارهای تخصصی    فقط  باید افراد متخصص نظر بدهند ـ اگر چه این روزها تنها کسانی که نظر نمی دهند وگویا مجاز به این کار هم نیستند ، ّهمین افراد می باشند! ـ

ترجمه شعر هم یکی از همین موارد است که واقعا در حیطه ی ادبیات کاریست که  توان وتجربه وخلاقیت بسیار می طلبد و  گاه حتی از سرودن شعر نیز دشوار تر است.

  این مقدمه را قبل از نقد گونه ام درباره ی یک ترجمه، نوشتم تا بگویم من مترجم  و متخصص نیستم ، نظراتی که ذیلا  خواهم نوشت نظرات یک خواننده است  و شاید درست هم نباشد! به هرحال هرچه باشد یک نقد حرفه ای نیست و ان شاء الله مترجمان عزیز نظر داده ، اشتباهات آن را اصلاح خواهند فرمود...

چند وقت پیش ترجمه ای خواندم از یکی از شعرهای «عزیز نسین» که مترجم آن دست بر قضا از دوستانی است که بیش از ۱۳ سال است او را ندیده ام و چقدر هم مشتاق دیدارش هستم ...(  بعد از ۱۳ سال چه چشم روشنی مناسبی هم برایش تدارک دیده ام! )

 

ابتدا اصل شعر را درج می کنم ( که آن را از این نشانی پیدا کرده ام):

http://www.yenikibris.org/kitap/ulus/aziz_nesin.htm

 

Böyle Gelmiş Böyle Gitmez” 

                                                                                                     

Bütün anneler, annelerin en güzeli,

Sen, en güzellerin güzeli.

Onüçünde evlendin,

Onbeşinde beni doğurdun,

Yirmialtı yaşındaydın,

Yaşamadan öldün.

Sevgi taşan bu yüreği sana borçluyum.

Bir resmin bile yok bende,

Fotoğraf çektirmek günahtı.

Ne sinema seyrettin, ne tiyatro.

Elektrik, havagazı, su, soba,

Ve karyola bile yoktu evinde.

Denize giremedin,

Okuma yazma bilmedin.

Güzel gözlerin,

Kara peçenin arkasından baktı dünyaya.

Yirmialtı yaşındayken

Yaşamadan öldün...

Anneler artık yaşamadan ölmeyecek...

Böyle gelmiş,

!Ama böyle gitmeyecek

 

اما نرجمه ی این مترجم عزیز:

 

اين‌گونه آمده، اين‌گونه نخواهد رفت

تو تمام مادرها بودی / زيباترين مادرها / زيباترين زيبايان. /   در سيزده سالگی ازدواج کردی
  /  و در پانزده سالگی /    مرا به دنيا آوردی  /    من بيست و شش ساله بودم /  که تو مردی. / من مديون توام /  به خاطراين قلب عاشق. / اما عکسی نيز از تو ندارم /  که در آن زمان /  عکس انداختن گناه بود. / تو نه به سينما رفتی /  و نه به تئاتر. /  و در خانه‌ی تو /  آب و برق و نفت نبود /  همين‌طور بخاری و تخت‌خواب آهنی. /  برای شنا  /  به دريا نرفتی! /  خواندن و نوشتن نيز بلد نبودی! / چشم‌های زيبايت /  فقط از پشت پنجره‌ای سياه  /  به دنيا نگريستند. /  من بيست و شش ساله بودم که تو مردی... /  اما ديگر / هيچ مادری نخواهد مرد / هيچ مادری / اين‌گونه آمده /  اين‌گونه نخواهد رفت....



۱) اشتباهی فاحش در ترجمه ی سطور آغازین شعر: مترجمBütün anneler  را جمله ای مستقل فرض کرده است که مسند الیه و فعل آن به قرینه ی معنوی حذف شده اند ،" تو تمام مادران بودی" ...اما  دراین Bütün anneler  "مادران"خود مسند الیه است و  "زیباترین" مسند جمله.  پس به این ترتیب صحیح است که:... همه ی مادران زیباترین مادرانند/ اما تو زیباترین زیبا یانی.....

(اگرچه من پشت این الفاظ  واین ترجمه ی تحت اللفظی روح این معنی را حس می کنم که  همه ،مادرانشان را زیباترین مادران می دانند/ اما من تورا زیباترین زیبا یان می دانم ...» همانطور که در "Yaşamadan "  با توجه به  کلیت شعر ، معنای : «از روز خوشی ندیدن »  به ذهنم متبادر می شود.)

(  دوست خوبم آقای "علی  مهدیقلی زاده " ترجمه ی دقیق " Yaşamadan öldün" را « پیش از زندگی کردن مردی» می دانند که مفهوم « پیش از اینکه روز خوشی ببینی»  از آن قصد شده است و صواب نیز گویا همین باشد.)

۲) اشتباه معما گونه(!) : شاعر بی هیچ ابهامی روشن و شفاف با جمله هایی معمولی می گوید که مادرش در بیست وشش سالگی مرده است!...اما معما این است که مترجم چرا ترجمه کرده است:...«من بیست و شش سالم بود که تو مردی» (!)

با این حساب مادر شاعر چندان هم جوانمرگ نشده است و هنگام مرگ  ـ با توجه به اینکه فرزندش را در ۱۵ سالگی به دنیا آورده  ـ ۴۱ سال داشته است!

(البته این احتمال را هم می توان در نظر گرفت که در نسخه ی مترجم عزیز « yaşındaydın » اشتباهاً« yaşındaydı»  چاپ شده باشد.)

۳)در آخر شعر   :  Böyle gelmiş/  Ama böyle gitmeyecek

 اینگونه ترجمه شده است:

هيچ مادری / اين‌گونه آمده / اين‌گونه نخواهد رفت.

که مفهوم این بوده است  : « رسم روزگار اینگونه بوده اما اینگونه ادامه نخواهد یافت»

و برخی نکات ریز دیگر که بهتر است به جای توضیح ، به صورت مقایسه ای بررسی کنید با ترجمه ی شکسته بسته ی من!

همه ی مادران / زیباترین مادرانند / اما تو زیباترین زیبایانی / سیزده سالت بود که شوهر کردی / پانزده سالت بود که مرا به دنیا آوردی /  و بیست وشش سالت بود / که پیش از زندگی کردن مردی / من این قلب لبریز از عشقم را به تو مدیونم /  از تو حتی عکسی هم ندارم / چرا که آنوقتها عکس انداختن گناه  محسوب می شد / نه به سینما رفتی ونه به تماشای تئاتر / در خانه ات / نه برق بود، نه گاز و نه آب لوله کشی / حتی بخاری وتختخواب هم نبود / هیچوقت در دریا شنا نکردی /  هیچوقت خواندن ونوشتن یاد نگرفتی /  چشمان زیبایت / دنیارا فقط / از پشت روبند سیاه نگریستند / و همین که بیست وشش سالت شد / بی آنکه زندگی کرده باشی، مردی / اما بعد ازین مادران / پیش از زندگی کردن نخواهند مرد /  چنین بوده / اما چنین ادامه نخواهد یافت....

 

نوشته شده توسط سعید سلیمانپور ارومی در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت 10:45 | لینک ثابت |

 

(اگرچه در قالبهای غیر کلاسیک چندان کار نمی کنم، این دفعه "سنت شکنی" کرده ام ! اگر پسندیدید ادامه می دهم اگرنه، می روم دنبال کلاسیکهای خودم ،اگر آن را هم نپسندیدید، هرچه دیدید از ...الخ!)

**********************************************************

باتو،

دلواپس بهار نبودیم...

گل میهمان خانه ی ما بود...

نبض حیاط کوچک ما گویی،

در گامهای سبز تو می زد.

گویی بهشت خانه ی ما بودی...

گاه  نماز تو،

قبله،

هوهوکنان به دور تو می چرخید...

روی درخت گیلاس،

هر شاخه دست سبز دعا بود

و باران...

انگار اشک شوق ملائک

باتو،

رمز شکفتن ،

در لحظه لحظه ی دل ما جاری

اردیبهشت خانه ی ما بودی...

***

یکشب

وقتی نسیم نام تو را برد

دیدم که روح برگ تکان خورد

گوش شکوفه پرشد از عطر نام تو

نیلوفرانه یاد نگاهت،

بر ساقه های سبز غزل پیچید

چشمم شکوفه زار....

شعرم بهار شد...

مرداد۸۴

 

نوشته شده توسط سعید سلیمانپور ارومی در جمعه چهاردهم مرداد 1384 ساعت 10:29 | لینک ثابت |
 
domain parking guide