در خلسه های سبز رهـا می کنی مـرا وقتیکه عاشقــانه صــــدا می کنی مرا
با جلوه ای به رنگ گـل و شبنم و بهار عاشق ترین آینـــــــــه ها می کنی مرا
با غیبت معطّر خـود ای شهود محض! آکنده از حضـــور خـــدا می کنی مرا
رخ درمحاق می کشی ودرهجوم اشک شبگرد کوچه های دعــا می کنی مرا
در روشنای خلـــــوت چشمان شرقیت از ظلمت وجــــود رهــا می کنی مرا
می بینمت هنوز که با دستهای مهــــــر در یک قنوت سبــــزدعا می کنی مرا
**************************
بسپار با نگــــــــاه غریبت مـــرا به عشق
پر ده مرا به اوج مه آلـــــود ـ تا به عشق ـ
حیف است حرفی از تو و آیینه هــــــا نزد
امشب که گشته ایم همــــــــه مبتلابه عشق
یاد دلـــــم به خیــــــر که آن روزهای سبز
سوگندیا به چشم تـــو می خورد یا به عشق
چیز زیادی از تــــــو نمی خواهم ای عزیز
جز یک نگاه سبز ودلی آشنــــــــا به عشق
با چشم تو مجـــــــال نیایش نمانــــده است
باید شبی دوبـاره کنـم اقتـــــــــــدا به عشق
با تو تمام شعـــــــر وســــــــرود وترانه ام
حتی تمـــــــــــــام قافیه هایم خـراب عشق
حرف دل تو را ز نگـــــــــــاه تو خوانده ام
دیریست تاشناخته ام عشـــق را به عشــــق
روحـــــــم تمـــام غربت خـود را ترانه کرد
آنشب که ختم شدهمه ی جـــــاده هابه عشق...
پاییز ۷۴
نامه ای برای دخترم، فاطمه....

دختر نازنینم، سلام! امروز به مبارکی می خواهی اوّلین نصیحت زندگیت را دشت کنی!...آنهم از طرف بابایی!...امروز می خواهم نصیحت بزرگی به تو بکنم ...شاید فردا دیر باشد. اگر هم بر فرض دیر نباشد، فردا شاید وقتی زبان باز کردی، تو زبان به نصیحت بابایی گشوده باشی!...فردا شاید دیگر قبولم نداشته باشی،مثل خود من که تا دست چپ و راستم را شناختم بابابزرگ خدابیامرزت را قبول نکردم!...امروز فرصت غنیمت است.نه دست چپ وراستت را می شناسی ونه درست وحسابی می توانی حرف بزنی....هنوز به کبوتر می گویی: دَه دَه! به آب : آببَه! و به آبلیمو و لوبیا هم مشترکاً : بیلو بیلو !....نه... هنوز خیلی مانده است تا بگویی:" پدر! من تورو قبول ندارم...افکار تو قدیمیه!"...پس بگذار تا فرصت باقی است تو را نصیحت بکنم. هرچه زودتر با این"مقوله" آشنا شوی بهتر است. در زندگی آینده ات بعد از آب وهوا وغذا این یکی هم جزو لاینفک زندگیت خواهد شد! از من ومادرت گرفته تا دوست وآشنا وغریبه در گوشت نصیحت خواهد خواند! نصیحتهای دلسوزانه، نصیحتهای مغرضانه، نصیحتهای صد من یک غاز.....طرح به طرح و رنگ به رنگ...که پدرت عمری همه نوعش را تجربه کرده ـ و میکند ـ وشکر گزار خداست که برای انسان دو گوش آفریده است نه یک گوش!
***
فاطمه جان! خوب است که نصیحتم را مکتوب می کنم ـ آنهم در شبکه ی جهانی ارتباطات و در معرض دید عموم ـ تا فردا منکرش نشوی...
مشکل من وتو از آنجا شروع شد که احساس کردم درست در سنّ و سالی که هم سنّ وسالهای تو عاشق "قا قا" می شوند، توی نیم وجبی یک ونیم ساله ، عاشق "قا" شده ای!...."قا" در فرهنگ لغات تو " خودکار" است.
وقتی تو خودکار وکاغذ را کشف کردی، مشکل ما هم شروع شد. "قا" شد زیباترین و جالب ترین اسباب بازی تو و مهمترین دغدغه ی ما که یکهو نزنی با آن چشم و چارت را در بیاوری! یک عدد"قا" و یک صفحه کاغذ سفید می تواند حتّی زیباترین عروسکهای تو را مغلوب کند و به انزوا بکشد!
در اوج شدید ترین نا آرامی ها و گریه های تو ، که نه کاری از دست عروسکهای زیبای تو ساخته است و نه فرجی از ژله ی میوه ای که خیلی دوستش داری ، کافی است سر وکلّه ی یک عدد"قا" پیدا شود ، در معیّت یک صفحه کاغذ سفید. تمامی غم وغصّه ی صورت اشک آلود ومعصومت با لبخند شادی ورضایت از بین خواهد رفت..."قا" را به دست خواهی گرفت ـ عیناً همانگونه که من به دست می گیرم ـ و بعد یک نقطه روی کاغذ خواهی گذاشت و خواهی گفت : " ماما!"... یعنی این نقّاشی ماماست!... بعد یک خط وآنهم خواهد شد : " مینا ماما!" ...یا همان مادر بزرگ و در نهایت یک خط کج و کوله که حواهد شد : "بابا!"....که البته مهمترین شباهتش با بابا همان کج وکولگیش خواهد بود!
در کنار "قا" عاشق کتاب هم شده ای. می شود مدّتها با کتاب سرگرمت کرد و از آسیب شیطنتهایت در امان بود! آنهم نه فقط کتابهای کودکانه ومصور . آن روز داشتم غزلیّات سنایی را می خواندم.چقدر گریه کردی که :" مَه ...مَه ! " ( ترجمه: یعنی با زبان خوش بده به من! ) گفتم :" ببین فاطمه جان! عکس ندارد..." امّا زهی خیال باطل! کتاب را از من گرفتی.سرت را روی آن خم کردی وبا حوصله شروع کردی از اوّل به ورق زدن ـ عیناً همانگونه که من ورق می زنم ـ ....
" ای ازل دایه بوده جان تورا....وی خرد مایه داده کان تورا" (!)
و بعد ورق زدن از آخر کتاب به اوّل!...
" عشق تو بربود ز من مایه ی مایی و منی..."(!)
****
ای دخترک یک ونیم ساله ام! ای فاطمه ی متولد ۲۲/۲۲ دقیقه ی ۲۷ دیماه ۱۳۸۲! می دانی، مامانی به کنایه به من می گوید: " هرچه ژن معیوب است از تو به ارث برده است!" ......(که حکماً عشق به قلم وکاغذ وکتاب هم یکی از آنهاست!)...نگویی خود او،که گاه شعر می گوید ومطلب می نویسد چرا این حرف را می زند؟...عزیزکم! منظور مامانی عشق وعلاقه ی خرکی است! وگرنه اگر کسی مثل بچّه ی آدم عاشق این چیزها بشود که ایرادی ندارد...آنوقت نه عشق خرکی محسوب می شود نه ژن معیوب!
دختر گلم! نکند تو هم ـ زبانم لال ـ گرفتار شوی...نکند تو هم دنبال این کاروان راه بیفتی وفکر کنی به آرمانشهرت خواهی رسید...نه ناز بابا! از این خبرها نیست. این کاروان راه به دهکوره ای هم نخواهد برد...
بیت: این راهروان پشت به مقصود روانند
شاید که بمانم قدمی پیش تر اُفتم!
فاطمه جان! تا دیر نشده دل از قلم وکاغذ بردار واز سرنوشت بابایی عبرت بگیر.بابایی بعد از عمری دست به قلم بودن ناله سر داده است که:
گــــره نتواند از کارم گشودن قلم در دستم انگشت زیاد است!
وگاه با دیگر شاعران بخت برگشته هم آوا می شود که:
همچـــون قلم از سیاه بختی جز گریه مرا در آستین نیست
گذشت آنزمانی که هنرمند هر کجا رود قدر بیند وبر صدر نشیند!
بیت: پیش پا را نتواند ز سیه روزی دیــد
در کف هرکه چراغی ز هنر یافته ام...
*****
نصیحت من تمام شد وبه خیر گذشت!
...نه بلدی حرف بزنی ونه بلدی برایم جوابیّه بفرستی یا کامنت بگذاری!...پس خیالم راحت است...هنوز خیلی زود است تا از نصیحتهای پدرانه ام ـ و خودم! ـ هزار ویک ایراد بگیری ودر مقابل ،هزار ویک نصیحت دخترانه تقدیمم کنی!
زیاده عرضی نیست گرچه: " طولی زیاده دارد عرض مطوّل ما!"
حالادر اتاقی دیگر مشغول بازی هستی واستثنائاً (!) برای دقائقی از بابایی وکارهایش غافل شده ای!...تا متوجه نشده ای که بابا دارد با "قا" وکاغذ بازی می کند، بهتر است نامه ام را تمام کنم... چون اگر متوجه بشوی باید هم قید خودکار وکاغذ را بزنم وهم قید نصیحت نامه ام را!...چرا که خطوط تو در حکم خطّ بطلانی بر نوشته ها و نصایح من خواهند بود...!
قربان تو و همه ی اهالی قلم! : باباسعید!
***************************
***************************
و حسن ختام، شعری که در سومین شب زندگی فاطمه برایش سروده ام:
شبت به خیــــــر گل من! فرشته ی زیبا!
شبت به خیــــــر عزیـــز سه روزه ی بابا!
سه روز پیش دل من ز عشق روشن شد
فرشته خوانـــد دعـایی و دختــــر من شد
به مـــاه دی دل ما را بهـــــــار بخشیـدنـد
نمی ز کوثــــــر پروردگـــــــــار بخشیـدنـد
تـــو آمدی ز ره وعمـر من چراغـــــان شد
شبم به یمن نگـاهت ستـــــاره بـاران شد
عزیـز خوشگلکــــــم! ریـزه میـزه ی نـازم!
لطیف دختـرکــــــــم! همنــــوا و دمسازم!
بـه راه پاک خداونــــــد یاور همـــــــه باش
چو نام فاطمه داری همیشه فاطمــه باش...
۸۲/۱۰/۳۰
ای مهربان ترین که دلــم در پنـــــاه توست
زیباترین ســروده ی هستی نگـــــاه توست
آن روزها که از تـــو وعشقت سخـن نبود
آن روزها که بی" تو" نشانی ز" من " نبود
با لحظـــه های سبــــز سـر یاریم نبـــــود
چیزی به غیر این دل تکــــراریم نبــــــود
بانــــوی عشق از غزلـــــم رو گرفته بود
دل با سکوت غمــزده اش خــو گرفته بود
در خـــویش می نشستـم ودلتنگ می شدم
از عشــق دور می شدم و سنگ می شدم
تا از تــــو وبهــــار در آنها سخــــن نبود
این شعـــــرها زبــــان دل تنگ مــن نبود
در چنگ بادهای خـــــزان زرد می شدند
از درگـــه بهـــــاری گل طــرد می شدند
بــر حــال وروز خالقشـان زار می زدند
رســــوایی مرا همه جا جــــار می زدند
احساسهــای زرد مــــــــرا دار می زدند
بیهوده واژه واژه دم از یــــــار می زدند
ناگـــه نسیم عشق تــــو آمـــــــد به یاریم
چشمم به عشق وا شد و دیدم بهـــــــاریم
عشق تو از کرانه ی روحم طلـــوع کرد
فصل جدید شاعـــریم را شـــــروع کرد...
***
وقتی خـــــدا به کالبــدم روح می دمیــــد
یک نیمه از وجــــود مرا در تـــــو آفرید
یک نیمه پر زخوبی و آن یک پر از بدی
گمگشتــه بود نیمــه ی من تا تــــو آمدی
خوبی رسید وعشق وجـــــود مرا گرفت
یک حسّ سبز بــود ونبـــــود مرا گرفت
وقتی که آمــــدی تهیـــــم کـردی از بـــدی
ای خوب محض من به وجودم خوش آمدی
بامن بمــان که شـور ونــوا گیرد این دلــم
با من بمـــان که بوی خـــدا گیرد این دلــم
اینک مـن وامید ودلی پر زمهـــــر یار
با من بمان که سبز شوم با تو ای بهــار....
آبان ۸۲ ـ ارومیّه
