
در مشت گرفت آب و بی تاب نشد شرمنده ی اهل بیت و اصحاب نشد
در حیرتم از عطش که مانند فرات از شـــرم لب تشنه ی او آب نشد
*
در چشم فرات عکس ماه افتاده است یک هاله به رنگ اشک و آه افتاده است
آن دست بنازم که جلوتـر از پــــــــــــا در راه وصال حق به راه افتاده است
*
تا بر تــــــــن او تیر فزون تـــر می شد هم گریه ی مشک لاله گون تر می شد
می گفت: سلام باد بر خون حسین! وقتی لب تشنه اش ز خـــون تر میشد...
*
تــا بر اســــــــــــــرای خــاک دادند ندا خونی پی فدیه رفت و دستی به فدا
این ریخت به خاک و آن شد از شانه جدا این خون خدا و آن دگــــــــر دست خدا
*
تا ساغــــــر وصـل را به دستش دادند چندی ز پی نظــــــــاره اش استادند
دیدند دو دست او پی سجده ی شکر از شانه جــدا شده به خـــــاک افتادند
..................
کربلا ای کربلا... کلیک
گاه گاه،
یک نگاه
در دل شب سیاه
آفتاب می کند تورا...
باورت نمی شود!
آه ای دل به اصطلاح پاک!
خاک بر سرت،
که عاشقی سرت نمی شود!

ای پیر بی نگاه!
پیراهنی که نیست ،
شاید پلاکی...
این چندمین نسیمی است که در عطر چفیه ها حل شده و
به کنعان نرسیده است؟
□
...و ما چاه می کنیم و هنوز
به یوسفت نرسیده ایم

مادر بزرگ عاشق من یکشب
با ابر گیسوانش
در خاطرات تشنه ی من بارید
آن شب به جای من
یک مرگ مهربان
-وقتی که خواب بود-
از دست او گرفت و ز جایش بلند کرد
گلهای روی چارقدش ناگاه
با باد پر کشید...

وقتی بهار ،
بی تو می رسد
کسی سال را تحویل نمی گیرد
و جواب سلام شکوفه ،
بر زمین واجب نیست
می گویند بهار که بیاید می آیی اما...
مادرم می گوید که باید تو بیایی که بهار بیاید...
که اذان شکفتن تو
بر گلدسته های بهار،
اذن شکفتن باشد...
که جاری شوی در تشنگی ترک خورده ی آبها...
که بین خاک و آسمان
عقد باران
جاری کنی...

زنهار کـــه آه هـــــــرزه گردی برسد
بر آینه ی تـــــــــو آه ســـردی برسد
یک غنچه ی بغض در گلو منتظر است
ای عشق! بگو بهــــــــار دردی برسد...

افکنـــــده ردای شب ز دوش خویش آن مـــــــرد سپیده پـــوش می آمد
از هر قدمش که طرح طوفان داشت آوای سحــــــــر به گوش می آمد
یک چند بر آسمـــــــان ظلمـــــانی بگذشت و فشــــــــاند بذر کوکب را
بشکافت غیور و کینه خـــــواه آنک با دشنه ی مـــــاه سینه ی شب را
از چشــــــم دمید برق ایمـــــــانش از حلــــــق جهیــد رعـــــد تکبیرش
باران گلولــــــــه بر تــــــن دشمـــن باراند و نمـــــــــود طعمه ی تیرش
تکبیر ز نــــای تشنه اش برخاست در گــــــوش کویــــــر بانگ رود آمد
ناگاه خدنگ شـــــــــــوم دژخیمان بـــر سینـــــه ی عاشقش فرود آمد
با زخـــــــم شکفته در برش گویی آن سینـه ی پــر ز عشق خندان بود
دل بیدل و خونفشان و دست افشان در بزم گـــــــــل و گلوله مهمان بود
در بزم شهـــــــود اشهدش گل کرد تابید و گذشت ، چـــون شهابی شد
در آن شب تیره بهـــــــــــر فردامان هر قطــــــــره ی خونش آفتابی شد ...

بگذار مــــــــوج نگاهت در لحظه هــــايم برقصد
در عرشه ي هستي من بــــــا نا خدايم برقصـد
بگذار اين سبز خاموش پاييز من را بســــــــوزد
یک شعله وار از دو چشمت در زردهــایم برقصد
بر پرده های خیالم نــــــــــــور شهــودت بیفتد
تا سایه هــــــــای وجودم یک شب برایم برقصد
آواز ترد نگاهت بگــــــــــــــــــــذار بر من بشورد
بر دار خاموش شعرم نعـــــــش صدایم بر قصد
يا سر کشد از سجودم ؛ بـــــــا مويه هايم بگريد
يا گـــــــــل کند در قنـــــــــــوتم با ربّنايم برقصد
اي بغض درد آشنايم دستي بيفشــــــان برايم
تا شانه سنگي غــــــــــم با هاي هــايم برقصد ...
