
وقتی بهار ،
بی تو می رسد
کسی سال را تحویل نمی گیرد
و جواب سلام شکوفه ،
بر زمین واجب نیست
می گویند بهار که بیاید می آیی اما...
مادرم می گوید که باید تو بیایی که بهار بیاید...
که اذان شکفتن تو
بر گلدسته های بهار،
اذن شکفتن باشد...
که جاری شوی در تشنگی ترک خورده ی آبها...
که بین خاک و آسمان
عقد باران
جاری کنی...

زنهار کـــه آه هـــــــرزه گردی برسد
بر آینه ی تـــــــــو آه ســـردی برسد
یک غنچه ی بغض در گلو منتظر است
ای عشق! بگو بهــــــــار دردی برسد...

افکنـــــده ردای شب ز دوش خویش آن مـــــــرد سپیده پـــوش می آمد
از هر قدمش که طرح طوفان داشت آوای سحــــــــر به گوش می آمد
یک چند بر آسمـــــــان ظلمـــــانی بگذشت و فشــــــــاند بذر کوکب را
بشکافت غیور و کینه خـــــواه آنک با دشنه ی مـــــاه سینه ی شب را
از چشــــــم دمید برق ایمـــــــانش از حلــــــق جهیــد رعـــــد تکبیرش
باران گلولــــــــه بر تــــــن دشمـــن باراند و نمـــــــــود طعمه ی تیرش
تکبیر ز نــــای تشنه اش برخاست در گــــــوش کویــــــر بانگ رود آمد
ناگاه خدنگ شـــــــــــوم دژخیمان بـــر سینـــــه ی عاشقش فرود آمد
با زخـــــــم شکفته در برش گویی آن سینـه ی پــر ز عشق خندان بود
دل بیدل و خونفشان و دست افشان در بزم گـــــــــل و گلوله مهمان بود
در بزم شهـــــــود اشهدش گل کرد تابید و گذشت ، چـــون شهابی شد
در آن شب تیره بهـــــــــــر فردامان هر قطــــــــره ی خونش آفتابی شد ...

بگذار مــــــــوج نگاهت در لحظه هــــايم برقصد
در عرشه ي هستي من بــــــا نا خدايم برقصـد
بگذار اين سبز خاموش پاييز من را بســــــــوزد
یک شعله وار از دو چشمت در زردهــایم برقصد
بر پرده های خیالم نــــــــــــور شهــودت بیفتد
تا سایه هــــــــای وجودم یک شب برایم برقصد
آواز ترد نگاهت بگــــــــــــــــــــذار بر من بشورد
بر دار خاموش شعرم نعـــــــش صدایم بر قصد
يا سر کشد از سجودم ؛ بـــــــا مويه هايم بگريد
يا گـــــــــل کند در قنـــــــــــوتم با ربّنايم برقصد
اي بغض درد آشنايم دستي بيفشــــــان برايم
تا شانه سنگي غــــــــــم با هاي هــايم برقصد ...
من به جستجوی تو ،
در هزار توی ابری خیال و خاطره
ذرّه ذرّه آب می شوم...
ناگهــــــــــان ز راه می رسی
من نگــــــاه در نگـــــــاه تو ،
ذرّه ذرّه آفتاب می شوم ...
در خواب ترين لحظـــــــه ي غمبــــــارتر ين صبح
ســــر مي زند از چشــــم تـــــو بيدار ترين صبح
صد چشمه ي خورشيد ز چشمان تــــو گل کرد
شد آينــــــــــه ي روي تــــــو گلـــــزار ترين صبح
شد در پي مهــــــر تو و بي مهــــــر تو جــان داد
آواره تـــــريــن مــــــــــــــــاه در آوار تريــن صبح
اي بــــــاغ سپيده! به شبم گوشـــه ي چشمي
تـــا رويد از اين شــــــــــــام سپيدارتــــرين صبـح
آيينـه بـــــه کف منتظــــــــــر طلعت مهري است
هر جمعـــــــــــه تــــــــو را طالب ديدار ترين صبح
بي روي تــــو تا چند شــــــــود ختم بـــــه تکـرار
بي تـــــــــاب ترين شب بـــــــه دل آزار ترين صبح
صبـــح ازل از خاطــــــــــــــره ي چشم تـــو باليد
از ياد نگـــــــــــــاه تــــــــــــــــو ؛ پديدار ترين صبح!
پاييز ۸۳ ـ اروميّه
معرّفی کتاب :
مجموعه ی شعر " چیزی نمانده است فراموش خود شوم"
غزلهای شاعر خوش ذوق وصمیمی " حمید واحدی" است ، که توسط نشر "لوح زرّین" در ۱۰۴ صفحه چاپ شده است .
بعد از چاپ غزلهای واحدی در مجموعه کتب گزیده ی ادبیات معاصر ( شماره ی ۱۱۴) این ، دومین کتاب اوست .

با هم غزلی از این کتاب را زمزمه می کنیم:
سخت است در کویــــــر عطشناک زیستن بـی آب در تفیــــــــدگی خـــــــــــاک زیستن
در چار چــــــوب بستـــه ی تقدیــــــر پر زدن چـــــــون سنگ پشت در قفس لاک زیستن
در موسمی کـــه کاوه به زنجیر مانده است ننگ است هم عقیده ی ضحّــــــاک زیستن
آن جا کـه عشق را به پشیزی نمی خرند مردن هــــــــــزار مرتبه به تـــــــــا که زیستن
سخت است در قلمـــــرو ظلمت پذیر جهل با ایده هـــــــــای روشـــــــــن ادراک زیستن
مــــا زیستیم گرچــــــــه مداوم نمی توان در معبــــــــــــــــــر تهــــــــاجم کولاک زیستن
آلودگان بستـــــــــر خاکیم ای خوشــــــــا چـــــــون آب در بسیط زمین پــــــاک زیستن
حمید واحدی
۱
صبح که می شود،
کاغذی سفید می کشم
بر روی جنازه ی شعرهایم...
از دیشب چند سال گذشته است،
که واژه هایم چنین پیر شده اند؟
...که نفسهایم در زیر سیگاری خاکستر شده اند؟
سالهاست که صندلی تو خالیست
اما فنجان چایی که نخورده بودی،
هنوز سرد نشده....
۲
نگاهش نکردی...
تا بالهای این پرنده جوانه زند
صدایش نکردی ....
تا نغمه های این پرنده رنگین کمان شود
رهايش کردي....
پرواز و آواز در قاب آسمان زنگ زد
پرنده سنگ شد.
اگر نگاهش می کردی...
اگر صدایش می کردی...
۳
بر درگاه سرخ وسوسه درنگ کن...
میوه ی ممنوعه که بیفتد تو هم افتاد ه ای! ....
پس بگذار از این وسوسه ی شیرین لبریز باشی..
بگذار همه ی سیبهای زمین طعم هبوط بدهند...
عطر شکوفه های سیب که ممنوع نیست
بگذار عاشقت بنامم...
۴
همسفر عقربه ها
فرسنگها و سنگها را در نوردیده ایم
بعد از عمری که زمان در انتظار ما ته نشین بود
...و پاهایمان ریشه در سنگ داشت ...
و اینک ،
چشم در چشم آرزوهایمان...
هر چند خسته
هر چند دلشکسته
*
دستهایمان زبانه می کشند و
خاکستر آرزوها بر پلکهایمان می نشیند...
سوار بر تندیس سنگی اسبی خاکستری،
به سالهای سکون وانتظار باز می گردیم....
زلال چشم تـــــــــو در لحظه لحظه ام جاری
نگـــــــــاه می کنی و عاشقـــــانه می باری
پــــــــــر از دقائق شیرین چشمهــــــای توام
عبـــــــــــــــــور ثانیه ها تلخ نیست انگـــاری
به خوابهای دلم عطـــــــــر صبح می پاشی
به باغ شبزده ی مــــــــن سپيده مي کاري
بيا که مطلع چشمت طلــــوع آينـــــه هاست
مرا رهــــــــا کن از اين صبـــــح هاي تکراري
بیا ببین کــــــــه چگونه جنـــــــــون عاشقی ام
مرا وشعــــــــر مـــــــــرا کرده کوچـــــــه بازاری
ببين درخت شدم- آنچه تو دلت مي خواست -
بگو بگـــــو که بهــــــــــــــارانه دوستـــم داري....
ارومیه ـ اردیبهشت ۸۵
